آب هست .خاک هست .جوانه خواهم زد..
در تاریکی بی آغازو پایان دری در روشنی انتظارم رویید...
هرآدمی دو قلب دارد , قلبی که از بودن آن باخبر است و قلبی که از حضورش بی خبر. قلبی که از آن با خبر است , همان قلبی است که در سینه می تپد , همان که گاهی می شکند , گاهی میگیرد و گاهی می سوزد , گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه, و گاهی هم از دست می رود . با این دل می شود دلبردگی و بیدلی را تجربه کرد. دل سوختگی و دل شکستگی هم توی همین دل اتفاق می افتد. سنگدلی و سیاه دلی هم ماجرای این دل است. با این دل است که عاشق می شویم , با این دل است که دعا می کنیم , و گاهی با همین دل است که نفرین می کنیم و کینه می ورزیم و بددل می شویم. اما قلب دیگری هم هست. قلبی که از بودنش بیخبریم. این قلب اما در سینه جا نمی شود, و به جای آنکه بتپد, می وزد و می بارد و می گردد و می تابد. این قلب نه می شکند و نه می سوزد و نه میگیرد , سیاه و سنگ نمی شود , از دست هم نمی رود. زلال است و جاری , مثل رود و مثل نسیم . وآنقدر سبک که هیچ وقت, هیچ جا نمی ماند. بالا می رود و بالا میرود و بین زمین و ملکوت می رقصد. آدم همیشه از این قلبش عقب می ماند. این همان قلب است که وقتی تو نفرین میکنی , او دعا میکند , وقتی تو بد می گویی و بیزاری , او عشق می ورزد , وقتی تو می رنجی او می بخشد... این قلب کار خودش را می کند , نه به احساست کاری دارد , نه به تعلقت , نه به آنچه می گویی و نه به آنچه می خواهی . و آدم ها به خاطر همین دوست داشتنی اند. به خاطر قلب دیگرشان , به قلبی که از بودنش بی خبرند... لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است . زیادی تند است. خاکستر لیلی هم دارد می سوزد, خاکسترت را دوست دارم, خاکسترت را پس می گیرم. لیلی گفت: کاش مادر می شدم, مجنون بچه اش را بغل می کرد. خدا گفت: مادری بهانه عشق است. بهانه سوختن, تو بی بهانه عاشقی, تو بی بهانه می سوزی. لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد, ساده , بی تاب , بی تب. خدا گفت: اما من تب و تابم , بی من میمیری.... لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است, مرگ من , مرگ مجنون, پایان قصه ام را عوض میکنی؟؟ خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریا است, دریا تشنگی است و من تشنگی ام, تشنگی و آب .پایانی از این قشنگتر بلدی؟؟ لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد. خدا خندید.... خدا گفت: زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟؟ لیلی گفت من. خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد . لیلی هم. خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش. لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد. لیلی گر می گرفت. خداحظ می کرد. لیلی می ترسید. می ترسید آتش اش تمام شود. لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد. مجنون سر رسید.مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین گرم شد. خدا گفت: اگر لیلی نبود, زمین من همیشه سردش بود... وکنون صد افسوس که هوس ویران کرد در ودیوار قشنگ خانه کوچک من می پریدم از خواب می دویدم سوی آن رود خنک که کنار خانه ام جاری بود که از آن نور بتابد به تمام در و دیوار اتاق می نوشتم امید ، می نوشتم هستی ، می نوشتم باران ودلم به شکوفایی گل ها، به درختان، به افق ها خوش بود که صدای خنده هایش را می شنیدم از دور وخدایم آن روز گریه ی ابری بود خش خش برگی بود کوچ یک دسته پرستو به ته کوچه ی خوشبختی بود خانه ام ویران کرد وقت رفتن می شنیدم که خدا گریه میکرد بلند نرو ای بنده من،نرو ای بنده من می توانی می توانی خانه ای دیگر ساز بی صدا کور شدم که فقط کوله بارم پر شده پرشده از بار گناه مثل او خورشیدند اما هیچ کس در دلم جای خدا را نگرفت ... ... خانه ای دیگر از عشق بسازم با صدای گنجشک ... (شعری بود از دوست عزیزمان انسیه قاسمی که به یاد همه روز های خوب گذشته توی وبلاگمون گذاشتیم به امید موفقیت روز افزونش ) هفته ی دفاع مقدس مبارک!!! یاد همه ی ستاره هایی که در آسمون الهی درخشیدن تا اسلام همچنان در ملت ایران بدرخشه هم بخیر... متن زیر سرگذشت مردیه از جنس خاک که خو د رو به عرش رسوند تا به یاد ما بیاره که موندن هدف نیست اومدیم تا قشنگ برگردیم این شهید بزرگوار سرگذشتی خواندنی داره..َ .دکتر مصطفی چمران مصطفی چمران دوران تحصیلش را در دارالفنون و دبیرستان البرز گذراند.از 15 سالگی دردرس تفسیر قرآن , درس فلسفه و منطق اساتیدی مانند مرحوم آیت الله طالقانی و شهید مطهری شرکت می کرد. از اولین اعضای انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود و در مبارزات سیاسی شرکت داشت. یکسال بعد از این که در دانشکده فنی دانشگاه تهران در رشته ی الکترومکانیک فارغ التحصیل شد با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتازبه آمریکا اعزام شد. بعد از تحقیقات علمی در جمع معروف ترین دانشمندان جهان در کالیفرنیا و معتبر ترین دانشگاه آمریکا یعنی برکلی, با ممتازترین درجه علمی , دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گرفت.چون در آمریکا با همکاری بعضی از دوستانش انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا را پایه ریزی کرد و دیگر فعالیتهایکه داشت بورس تحصیلی اش از سوی رژیم شاه قطع شد. مصطفی چمران در این مدت با بانویی امریکایی که سخت دوستدارش بود ازدواج کرد ولی چندی نگذشت که قیام 15 خرداد دکتر را بر این داشت که مبارزات را سرکوب کند. همسر مصطفی چمران که حاضر نبود خود را به دردسر بیندازد از ایشون جدا شد..مصطفی چمران به مصر رفت و سخترین دوره های چریکی و جنگ های پارتیزانی را آموخت.چمران از ملی گرایی در مقابل اسلام گریزان بود.پس راهی لبنان شد تا پایگاه چریکی مستقل برای تعلیم مبارزان ایرانی تاسیس کند. او به کمک امام موسی صدر,رهبر شیعیان لبنان, که او هم ایرانی بود ,ابتدا سرپرستی فرزندان شیعه لبنان را که پدرانشان به دست اسرائیل شهید شده بودند, پذیرفت. دکتر چمران به نوشتن و نقاشی کشیدن علاقه ی بسیاری داشت.غاده که اوایل بسیار از دکتر چمران می ترسید.بعد از اینکه نقاشی ایشون را در مجله ای می بیند کمی از ترسش می ریزد و بعد از اینکه با روحیات دکتر چمران آشنا می شود دلباخته ی او می گردد.و از ایشون می خواهد که به خواستگاریش بیاید. غاده از خانواده ای مرفه بودند.و به این سادگی حاضر نمی شدند که دختر خود را به عقد مردی در آورند که مرد میدان های مبارزست . ولی در نهایت با کلی رفت و آمد حاضر شدند که دکتر چمران با دردانه شان ازدواج کند. غاده میگفت(( پدر اون روزها به مصطفی می گفت.غاده به سختی عادت نداره هر صبح قبل از بیدار شدنش حوله و لیوان شیرش پشت در اتاقش آمادست.و بعد از ازدواجمون هر صبح لیوان شیرم و حولم آماده بود.حتی روزهایی هم که سرگرم کارش بود صبح حتما به خونه می اومدو به عهدش عمل می کردو بر می گشت)). بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بعد از سالها هجرت به ایران بازگشت و همه تجربیاتش را در خدمت انقلاب عملی کرد.اقدامات بسیاری انجام داد و در کابینه شهید رجایی وزیر دفاع شد. در اولین دوره انتخابات مجلس از سوی مردم تهران به نمایندگی انتخاب شد.سپس نماینده امام در شورای عالی دفاع شد. بعد از شروع جنگ تحمیلی با گروهی از رزمندگان داوطلب ستاد جنگ های نامنظم را در اهواز تشکیل داد.بعد از یاس دشمن از تسخیر اهواز , صدام به فتح سوسنگرد دل بسته بود. برای دومین بار به شهر حمله کرد و تانک هایش سه روز شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادی از سربازانش به داخل شهر راه یافتند. دکتر چمران با زحمت فراوان و با وجود کارشکنی های بنی صدر, ارتش را آماده کرد تا مقابله نماید.و در نهایت توانست با پیروزی کامل سوسنگرد را فتح کند. در همین عملیات از پای چپ زخمی شد.با وجود جراحت , هنوز نفس می کشید و چشمانش باز بود , اما هیچ سخنی نگفت. و در مسیر حرکت آمبولانس به اهواز شهید شد.روحش شاد.... آسمونم مثل من دلش گرفته !!! ولی خوش به حالش چه گریه ای میکنه!!! چه ناله ای میکنه!!! خوش به حالش اینهمه آدم هستن که دستاشونو واسه لمس کردن اشکای آسمون باز کردنو بالا گرفتن!! ولی من اینجا پرم.. پرم و فقط یه آغوش می خوام.. یه آغوش برای گریستن و خالی شدن !! بوی نم از پنجره ی اتاق منو هوایی کرده به سرم زده که برم و با آسمون هم آغوش شم.... تو آغوش اون ناپدید شم... من عاشق خورشیدم , آسمونم همینطور!! من خورشیدمو گم کردم. آسمونم همینطور!!! پس می تونیم همو بفهمیم! ولی اون با غرش خورشیدشو صدا می کنه! همه هم می فهمن... همه هم صداشو میشنون... ولی من صدام در نمیاد.. کسی صدای خفته ی منو نمی شنوه! کسی اصلا نمی دونه که منم خورشیدمو گم کردم... تنم پر از زخمه.. بغض نمیذاره که داد بزنم... آسمون دلش شکسته! دل شکسته پیش خدا ارزش داره... کاشکی بهش بگم... آره .. کاشکی بهش بگم , از خدا برام خبری از خورشیدم بیاره.. باد میاد. حتما بادم دلش گرفته.... آسمون بادو به آغوش می کشه. باد هم ناله میکنه! خشمشو سیلی میکنه به صورت شاخ و برگ. آسمون گریست. بادم کوبید... باد خاموش شد! آسمونم با صورت قرمزش از گریستن دست کشید... ولی من هنوز کنج اتاق کوچک دلم تنهام.. تنهای تنها... آغوشم میشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه روز بارونی از بهشت که بیرون آمد, دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود. فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.انسان گفت : اما من به خودم ظلم کرده ام .زمین تاوان ظلم من است.اگر خدا چنین می خواهد, پس زمین از بهشت بهتر است. خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساندا ز زمین می گذرد. زمینی آکنده از شر و خیر, آکنده از حق و باطل, از خطا و از صواب و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت و گر نه... و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود.انسان بر در گاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد.چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دستهایش را گشود و خدا به او (( اختیار)) داد. خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت پاداش به گزیدن توست. عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد, تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را . و این آغاز انسان بود. قرار شد صبر کنه تا برگرده! حمید گفته بود فقط 2سال به پاس عشقی که بینمونه! من میرم و قول میدم که برگردم, تو هم بمون و صبر کن تا بیام. روزی که داشت حمید می رفت, تو ی خداحافظی آخر,گفت هیچ وقت فراموشم نکن! بهش یه هدیه داده بود. مریم هدیشو باز کرد... یه تابلو از چهره ی مریم! تابلو رو به سینش فشار دادو گفت حمید صبر می کنم تا برگردی! هر چند سال که بشه! خداحافظی شون تو لبخند و نگاه گرم اونروزشون گم شد! چند ماهی گذشت...... سرو کله ی علی تو زندگی مریم پیدا شد! علی خوشگل بود, حمید خوشگل نبود! مریم فقط همین رو می دید. مریم مراقب دلش نبود..... روز به روز علی بیشتر خودشو تو دل مریم جا کرد.!! چند ماهی گذشت.... تا اینکه شدند مال هم ... شدند علی ومریم..... اون موقعی که حمید به ذوق دیدن دوباره ی مریم شب تا صبح نگهبانی می داد. علی شده بود ستاره ی آسمون بی ستاره ی مریم.... 2سال گذشت....حمید با یه سبد گل مریم برگشت!!! برگشت چون قول داده بود که برگرده! چون مرد بود! ولی مریم نموندو صبر نکرد... حمید خوشگل نبود , علی خوشگل بود.... مریم فقط همین رو می دید. حمید بدون هیچ گلگی رفت... رفت تا ثابت کنه عاشقه و خوشحالی مریم رو می خواد. رفت!.. چون می دونست عاشق گدا نیست!!! امپراطوره!! امپراطوری که عشق رو می بخشه..... نه گدا که عشق رو التماس کنه!! سالها گذشت... علی خوشگل بود حمید نه ! و مریم هنوز هم فقط همین رو می دید.... یه روز هدیه ی آخر حمید, مریم رو به خاطراتش برگردوند... علی تابلو رو دید.........از اون وقت دیگه به مریم شک کرد... سالها گذشت.... علی دیگه خوشگل نبود! چون دیگه جوون نبود!! هنوز علی به مریم شک داشت... علی نمی دونست که مریم اونو به حمید ترجیح داد!!!! حمید فقط خوشگل نبود.. علی فقط خوشگل بود.. مریم با 3تا بچه از علی جدا شد!!! نگاه آخر حمیدو مریم بعد 27 سال تو راه پله ای تکرار شد...... حمید از شرم سر به زیر انداخت!!! ومریم یادش رفته بود که روزی اون بی وفایی کرده بود!!
کاش می شد تو را به خاطره ها سپرد کاش می شد تو را در خاطره ها گم کرد من به تو می اندیشم تو که پاکی مثل آب بزرگی مثل آسمان و لطیف مثل ابر.... کاشکی باران بودی یا کاش آفتاب که در باران رنگین کمان می ساخت ولی نه باران بودی که بری! نه آفتاب که در زندگیم رنگین کمان بشی! گرچه هر لحظه دلم را بارانی کردی و فروغ دیده هایم را دزدیدی ولی جز زردی در زندگیم رنگی نساختی! کاشکی نامت کم بود یا دل من سرد بود. که هر بار نجوشد دل آتشفشانی من با نام زیبایت فکر می کردی فراموش می شوی! کاش بودی ومی دیدی که دیده هایم به گریستن عادت کرده! گلویم با فریاد جدایی خو گرفته!. هنوز هم روزگار من با عشق تو داغ می شود ای که می گفتی از دل برود هر آنکه از دیده رود!!!!!!!!!!! دوستت دارم! هنوز هم تنها تو را دوست می دارم نام توست زندگی ساز من! اشک از دوری توست مونس تنهایی من.... دوستت دارم! باورم کن ای جان! سالهاست می گویم. باورش اینقدر ها هم سخت نیست!
هنوز هم قلبم برای تپش بدنبال دیده های ناز توست!
در قلبم بستس... کلیدش دست توست! برگرد!!! روزگار کوتاه است! نکند وقتی یادم کنی که نشود بوسیدت نشود حتی دیدت شاید اونروز برسد خیلی زود!!! هیچکی از افتادن برگ درخت آگاه نیست.... من منتظرم!!! دلم برای بوئیدنت تنگ شده لیلایم! من منتظرم ... برگرد... مهشید
سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب دورکعت نماز خوندیمو راه افتادیم! تو دلم می گفتم نکنه یه وقت احیام خراب بشه؟!! نمی دونستم چرا داریم می ریم اونجا؟ آخه توی این همه سال , همیشه شبای قدر یا مسجد می رفتیم یا هیئت یا حسینیه . می ترسیدم ! می ترسیدم این شبو از دست بدم !!!!!
راه طولانی بود........... بالاخره رسیدیم. جمعیت زیادی اومده بودن!!!!!!! نمی دونم شاید گازای شیمیایی که تو شهر داشت روز به روز جون آدما رو می گرفت اذیتشون کرده بود و به دامن شهدا پناه آورده بودن. کنار قبر شهدای گمنام قطعه 44 قالی رو انداختیمو نشستیم .. گمنام هایی که نامشون هیچ وقت از صفحه تاریخ گم نشد.!!!!!! نشستیم رو قالی. قالی که مثل قالی حضرت سلیمون , فاصله ها رو کم می کرد.!
قالی ای که منو برد دوکوهه , طلائیه , هویزه....
جمعیت زیادی اومده بودن. شاید بعضیا لا بلای قبرا دنبال آقا می گشتن؟ آقا رو ندیدم , توقع هم نداشتم که ببینمشون!
ولی می دونستم نزدیکمه. آخه اگه مجنون دل شوریده ای داشت , دل لیلی از آن شوریده تر بود.
مگه جز اینکه حرف بین شهدا وآقا حرف عشق بود! جمعیت زیادی اومده بودن. شاید بعضیا هم گره به کارشون افتاده بود!!!!..... بعضیا هم مثل من , بی اراده ی خودشون , اونجا بودن!
بعضیا شونم مامان بابایی بودن که نمی دونستن پیکر پسرشون کجاست؟اسم جگر گششونو صدا می کردن ,نیت می کردنو بالا سر یکدوم از قبرا می شستنو زار زار گریه می کردن!!!
گلوم شده بود پر از بغض , دوست داشتم داد بزنم! بی اختیار از چشام اشک میومد!!
می خواستم آب بیارمو قبرا رو بشورم تا دوباره سفیدی سنگاش تو تاریکی شب بدرخشه! ولی بی خبر از اینکه قبل از من اونا دل سخت تر از سنگ منو شسته بودن! نفسا بوی گلاب می داد؟! اونجا بوی خدا می اومد؟! هوای اونجا دلا رو منقلب می کرد. نه مداحی می خواست نه آوایی؟! همه دلا بدون بهانه ضجه می کشیدن. با خودم گفتم آسمون اونجا هم حتما مثل آسمون شهره! تیره و تار! ولی تا سرمو بلند کردم یه ستاره بهم چشمک زد... آسمونم بغضش گرفته بود. از قرمزی صورتش معلوم بود که دلش خیلی پره !!!!!!!! اونم می خواست زار بزنه تا راحت بشه!! ولی گریه نکرد , تا ما بتونیم زیر پهنای دلش با گریه خودمونو آروم کنیم , گریه کنیم تا قرار پیدا کنیم !!
قشنگترین تصاویرو دیدم و با جون و دل ضبط و بایگانی کردم , ته ته دلم!!!
تا دوباره یادم نره که خیلی بامرامن!! تا دوباره بی معرفتی نکنم! تا نگاه گردوندم دیدم دلم آفتابی شده!

